غزل سیزده

 

اگر چه از کنارم میرود یکریز میخندد

که او فرزند پاییز است و با پاییز میخندد

کسی که زاده ی مهر است و روح برگ ریزانش

به سرسبزی روح جنگل و جالیز میخندد

تمام هستی خود را ، "دلم" را پیشکش کردم

و ديدم بر من و اين هديه ي ناچيز ميخندد

خدا هم در زمان خلقتش تبعیض قائل شد

كه در چشمان تو چشمان شيطان نيز ميخندد

تو قاتل هستي و در كار خود نوآوري داري

و چشمانت به رسم كشتن چنگيز ميخندد

عزيزم خنده هايم را به پاي شادي ام مگذار

كسي كه ميشود از غصه ها لبريز ميخندد

تمام اشك هايم را به دست باد خواهم داد

من آن هستم كه بي شك روز رستاخيز ميخندد

 

ترانه یک

 

عرق دست تو تنهاییمُ درمون میکنه

عقلُ از سر میبره  آدمُ مجنون میکنه

نمیدونی که چقد عاشق دستای تو ام

واسه من مشکلای بزرگُ آسون میکنه

اگه راز دستتُ من بدونم  اما لبت

همیشه از لبِ من رازشُ پنهون میکنه

تو لبات مثل انارِ  یه روز آخر میرسه

که میاد رو لب من  بوسه هاشُ دون میکنه

اون موقه میشم کبوتری که رو طعمه ی تو

خودش آروم میشینه  خودشُ زندون میکنه...

تا کنارش بشینی یه کم باهاش حرف بزنی

مثِ کاری که صاحب خونه با مهمون میکنه

بوسه هات یه تیکه آتیشِ روی لبهای من

ترکیب ما دو تارُ شبیه قلیون میکنه

دوس دارم تا آخر دنیا کنارم بمونی

آخه موندنت حسودامونُ داغون میکنه