تبليغاتX
پرپروک

                                                        غزل هفده

 

تو را نگاه و مرا مات آن نگاه کشید

کسی که چشم تو را اینهمه سیاه کشید 

کسی که طرح مراباب ذوق تو نزد و

تو رابه ذوق من اینگونه دلبخواه کشید

به شاهکار خودش بر تو ! آنقدر زل زد

که نقش آینه ها را به اشتباه کشید

به رنگ گندمی ات طعم سیب را بخشید

و بعد پای مرا هم به این گناه کشید

فقط نگاه کن و شعر های تازه بخواه

که هر چه شعر کشید از همین نگاه کشید

غزال کوهنشینم به خود نناز که گاه

گناه ریزش کوهی به پای کاه کشید

من آن پلنگ جسورم که خرق عادت داشت

و نقشه های تصاحب برای ماه کشید

تو را رقم  زد و لبخند زد به خلقت خویش

مرا کشید و برای همیشه آه کشید

و راز پاکی هر عشق پیش فاصله هاست

به این دلیل میان من و تو راه کشید

 

 

+ نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط وحید پورداد |


غزل شانزده


مرا دچار خودت کرده ای دچار خودت

بیا بزن دو سه پیکی به افتخار خودت

بس است هر چه كه ما دور بوده ايم از هم

اراده کن که  ببینی مرا کنار خودت

بیا" پوکر" بزنیم و دوباره" رنگ" شوی

چه دست های قشنگی كه در قمار خودت

هميشه داشتي و بر زدي دل من را

ميان اين همه صورت به اختيار خودت

اگر چه باختم اما خوشم كه مي بيني

دوباره خنده به چشمان غصه دار خودت

بدون شك تو به خورشيد رفته اي بانو

كه هست اين همه سياره در مدار خودت

اگر چه هر چه غزل داشتم از آن شماست

اگر چه اين غزلم هست يادگار خودت

بيا و تازه بكن حس شاعري ام را

كه شعر هاي مرا كرده اي شعار خودت

دلم هنوز همان آشناي سنتي است

"مرا ببوس" بزن باز با سه تار خودت

مني كه عاشق آزادي خودم بودم

چقدر ساده كشاندي به انحصار خودت

جواب پرسش من یک کلام کوتاه است

تو بی قرار منی یا که بی قرار خودت؟

تو اول همه ي شعر هاي من بودي

مخواه آخرشان را در انتظار خودت

+ نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 9:45 قبل از ظهر توسط وحید پورداد |


ترانه ی دو

 

منُ ازحس خودت دیگه جدا کن عزیزم

یه جوری تو خاطراتت منُ جا کن عزیزم

یه روزی شیطونه از هم ما رو می گیره ٬ بیا

واسه خاطر خدا٬ منُ رها کن عزیزم

 

دلامون دروغکی برای هم شور میزدن

میدونی ؟  به جون هم وصله ی ناجور می زدن

عشق امروزی به درد من و تو نمی خوره

دلامون به همدیگه هی گره ی کور می زدن

 

دیگه راحت میشیُ با رویاهات سر میکنی

گل یادگاریمو میگیری پرپر میکنی

یه روزی دلت برام تنگ میشه ٬ اونوقت میشینی

همه ی شعرامُ دونه دونه از بر میکنی

  

منُ ازحس خودت دیگه جدا کن عزیزم

یه جوری تو خاطراتت منُ جا کن عزیزم

یه روزی شیطونه از هم ما رو می گیره ٬ بیا

واسه خاطر خدا٬ منُ رها کن عزیزم

  

من میرم ٬ تو هم میری٬ دنبال راه خودمون

هر کدوم دنبال سر پناه آه خودمون

من می خوام خودم باشم ٬ تو هم خودت باش و بذار

تا یه روز پی ببریم به اشتباه خودمون

 

دوس داری تو کوچتون فقط یه عابر بمونم

من دلم هواییه ٬ می خوام مسافر بمونم

تو با عاقلیت بساز ٬ منم با دیوونگیام

من جنون دارم ٬ میخوام همیشه شاعر بمونم

 

منُ ازحس خودت دیگه جدا کن عزیزم

یه جوری تو خاطراتت منُ جا کن عزیزم

یه روزی شیطونه از هم ما رو می گیره ٬ بیا

واسه خاطر خدا٬ منُ رها کن عزیزم

  

 

+ نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط وحید پورداد |


غزل پانزده

 

کجاست گرمي آن سينه ي جواني که

بغل کند بغلم را و پیش از آنی که

دوباره یخ بزنم ٬ جنس قطب ها بشوم

دوباره یخ بزنم مثل  آسمانی که

میان پهنه ی خود آفتاب را گم کرد

و حسرتی به دلش مانده از زمانی که

غروب کرده و دیگر از او نشانی نیست

غروب همدم بی نام و بی نشانی که

گذشت وروح مرا با تمام سرمایش

ربود از نفس گرم  مردمانی که

هميشه حرمت آيينه ها و دريا را

نگاه داشته اند از نگاه آني كه

بدون شك خودش آيينه ي زلالي هاست

و بر گزيده ي آبي مهرباني كه

 نشسته است دوباره ميان اشعارم

و وزن هر غزلم موج بي اماني كه

به شوق بوسه زدن بر مسير پاهايت

هميشه آمده تا ساحل رواني كه

حسودتر شده و باز هم به سينه ي من

گذاشت دست رد و گفت بعد از آني كه

تو رفته اي همه ي شوق ماسه بادي ها

همين شده ست كه باشند دیدبانی كه

محافظت بکنند از دو رد پای عزیز

که مانده است بر این خاک باستانی که

چقدر قافیه ها را به کار وا دارم ؟

چقدر کش بدهم شعر را زمانی که

تو در ميان غزل ها نمي شوي محدود

بس است اي قلم من ، نمي تواني كه ...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 25 آذر1387ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط وحید پورداد |


غزل چهارده

 

دیگر نمانده مثل تو در این قبیله ها

از مستی نگاه تو مستند٬ تیله ها

از من گرفته اند تو را دست های پست

از من ربوده اند تو را باز٬ حیله ها

این بار هم نگاه کن ای ماه بی نظیر

بر حسرت پلنگ خودت پشت میله ها

از کافه های تخته شده میرسد هنوز

گاهی صدای "عارف" و رقص "جمیله" ها

پروانه ها به حسرت پرواز مانده اند

پروانه هاي حبس شده بين پيله ها

باید یکی شویم و فریدون دیگری

با یک درفش تازه بیاید٬ قبیله ها

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 8:16 قبل از ظهر توسط وحید پورداد |


غزل سیزده

 

اگر چه از کنارم میرود یکریز میخندد

که او فرزند پاییز است و با پاییز میخندد

کسی که زاده ی مهر است و روح برگ ریزانش

به سرسبزی روح جنگل و جالیز میخندد

تمام هستی خود را ، "دلم" را پیشکش کردم

و ديدم بر من و اين هديه ي ناچيز ميخندد

خدا هم در زمان خلقتش تبعیض قائل شد

كه در چشمان تو چشمان شيطان نيز ميخندد

تو قاتل هستي و در كار خود نوآوري داري

و چشمانت به رسم كشتن چنگيز ميخندد

عزيزم خنده هايم را به پاي شادي ام مگذار

كسي كه ميشود از غصه ها لبريز ميخندد

تمام اشك هايم را به دست باد خواهم داد

من آن هستم كه بي شك روز رستاخيز ميخندد

 

+ نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت 7:23 قبل از ظهر توسط وحید پورداد |


ترانه یک

 

عرق دست تو تنهاییمُ درمون میکنه

عقلُ از سر میبره  آدمُ مجنون میکنه

نمیدونی که چقد عاشق دستای تو ام

واسه من مشکلای بزرگُ آسون میکنه

اگه راز دستتُ من بدونم  اما لبت

همیشه از لبِ من رازشُ پنهون میکنه

تو لبات مثل انارِ  یه روز آخر میرسه

که میاد رو لب من  بوسه هاشُ دون میکنه

اون موقه میشم کبوتری که رو طعمه ی تو

خودش آروم میشینه  خودشُ زندون میکنه...

تا کنارش بشینی یه کم باهاش حرف بزنی

مثِ کاری که صاحب خونه با مهمون میکنه

بوسه هات یه تیکه آتیشِ روی لبهای من

ترکیب ما دو تارُ شبیه قلیون میکنه

دوس دارم تا آخر دنیا کنارم بمونی

آخه موندنت حسودامونُ داغون میکنه

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط وحید پورداد |


غزل دوازده

 

"نون"از شروع قصه ی ما "والقلم" نشد

حیفا که عاشقش شدم و عاشقم نشد

پشت مرا شکست فقط با نگاه سرد

پشتی که زیر بار غم ودرد خم نشد

ای دوستان نوشتم و اقرار میکنم

حسی شبیه عاشقی اولم نشد

گفتی برو عزیز... فراموش کن مرا

هی سعی کرده ام و به جانت قسم نشد

با اینکه حرف های تو گاهی شرنگ بود

در پیشم از قداستتان هیچ کم نشد

تو رفته بودی و طی این سال های سخت

بر هیچ دل به قدر دل من ستم نشد

بانوی مهربان غزل های من ببین

مهمانی ات تمام شد و "چای" دم نشد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط وحید پورداد |


غزل یازده

 

من پریشانم و از روحی پریشان می نویسم

صخره ای فرسوده ام از موج و طوفان می نویسم

گریه کن بانوی من این بغض های واپسین را

گریه کن ... من شاعرم در زیر باران مینویسم

چند روزی بیشتر در شهرتان شاید نباشم

اهل شهر عشقم و از طاق بستان می نویسم

از نگاهی قهوه ای از چشم های نافذی که

جذبه ی آبادی ام را کرد ویران می نویسم

عاشقم ... دیوانه ی شهری که صحرایی ندارد

از خیابان ! از خیابان ! از خیابان ! مینوسیم

او دلم را می رباید ، بهترین آنی که دارم

ای مسلمانان من از یک نا مسلمان می نویسم

او خرافاتی ست فال قهوه ها را دوست دارد

فالگیرش می شوم از راز فنجان می نویسم

شاعرم ؟ نه ... آخرین کفر زمان بی مکانم

با تمام کافری هایم از ایمان می نویسم

این غزل دارد قصیده می شود ای مهربانان

من ولی از عاشقی هایم کماکان می نویسم

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 6:5 بعد از ظهر توسط وحید پورداد |



غزل ده

 

شیرینی و لبان تو از قند خوشتر است
خال تو از هرات و سمرقند خوشتر است


لختی بخند...اخم نکن خوب شعر هام
بر زخم هام مرهم لبخند خوشتر است


عقل آمد و نوشت که در بند او نباش
عشق آمد و سرود که پابند خوشتر است


چسبیده ای به مال و منالی که می رود
این حرف ها برای تو هر چند خوشتر است


اما برای این دل شاعر طبیعت و
قلیان و طعم چایی دربند خوشتر است


با هر بهانه روح مرا خرد می کنند
وقتی که بی بهانه شکستند خوشتر است


بانو...خلاصه عرض کنم:دوست دارمت
بی دغدغه کلام هنرمند خوشتر است

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط وحید پورداد |


غزل نه

 

انگار برگ آس خداوند رو شده

اینبار با دو ماه ٬ زمین روبرو شده

عطر تنت تمام هوا را گرفته و

کار پلنگ های جهان ٬ جستجو شده

اسپند دور قامت تو دود می کنند

حالا که ماه پیش تو  بی آبرو  شده

زیباترین الهه ی شهری و بی گمان

بوسیدنت برای همه آرزو شده

تو شاعر هوای نفس هاس تازه ای

انگار یک نفر نفس "شاملو" شده

اما من از تبار غزل های ساده ام

از شاعری که "یک دهه در خود فرو شده" *

چیزی بگو که در غزلم تازه تر شوند

این بغض های شوم  وبال گلو شده

 

*یک اشتباه و یک دهه در خود فرو شدن .....  "استاد محمد علی بهمنی"

+ نوشته شده در شنبه 10 فروردین1387ساعت 7:10 قبل از ظهر توسط وحید پورداد |


غزل هشت

 

یک سفره ٬ یک آیینه ٬ با آیات قرآن ٬ آغاز مشروع گناهی آتشین بود

عشقش اهورایی ٬ اما در کنارش ٬ مردی نشسته از اهالی زمین بود

مردی نشسته که تمامی جنونش در جمله ای کوتاه میشد جا بگیرد

این جمله ی کوتاه و ساده : " تا همیشه دیوانه ی چشم تو ام ای نازنین " بود

حرف دلش را گفت اما دیدگانش ٬ دیگر توان خشکسالی را ندارد

آبی ترین ها  را خدا در چشم او ریخت ٬ انگار راز خلقت دریا همین بود

این مرد اهل مرز پاکی است خاتون ٬ مرزی که با خون امیران آبدیده

مرز اساطیر وطن خواهی شبیه مردی که خونش حرمت حمام فین بود

خاک سیاوش ها و رستم هاست اینجا ٬ خاک کمانگیران بی نام و نشان است

خاکی که روزی تخت جمشید و شکوهش ٬ یک گوشه از پیشینه ی این سرزمین بود

اما زنی که پای این سفره نشسته ٬ با آن دل خسته سر یاری ندارد

دنبال روحی آسمانی وار می گشت ٬ در فکر عشقی باز بالاتر از این بود

اینبار زن حرف دلش را زد که ناگاه ٬ تقدیر هم بر ذات خود لعنت فرستاد

زن رفت ٬ اما مرد ماند و  خاطراتش ٬ مردی که مبهوت کلام آخرین بود

+ نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 6:40 بعد از ظهر توسط وحید پورداد |


غزل هفت

 

در جان من طنین صدای بنان تویی

زیباترین الهه ی ناز جهان تویی

هرچند آسمان خدا پر ستاره است

اما عروس هر شب هفت آسمان تویی

آنکس که در زمانه ی نامهربان ما ...

مهرش به عرش طعنه زده ٬ بی گمان تویی

من رانده ی بهشتم و دیوانه ی زمین

تا سیب سرخ وسوسه ی باغمان ٬ تویی

حالا ورق بزن و بخوان خط به خط مرا

تا باورت شود همه ی داستان تویی

ما در کنار هم غزلی ناب می شویم

وقتی که پیکرش منم و روح آن تویی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط وحید پورداد |


غزل شش

 

ای آسمان ٬ اگر بنشینی به جای من

سوگند می خورم که بباری برای من

نامرد ها تمام مرا خرد کرده اند

نامرد های حک شده در ماجرای من

ای مهربان بیا و کنارم کمی بمان

ای مهربان تر از همه ی شعر های من

تنها علیه خویش غزل گفته ام عزیز

تاریخ مینویسد از این کودتای من

یک روز می روم و قسم میدهم تو را

تنها غزل بخوان و نیا پا به پای من ...

حیف است از نگاه تو باران بیاید و ...

هی "حمد و سوره" سر بدهی در عزای من

این باورم شدست ٬ فقط عشق بوده است

معیار آفرینش تنها خدای من

من عاشقم ٬ همیشه از این در سروده ام

تا پر شود تمام جهان از صدای من

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 7:10 بعد از ظهر توسط وحید پورداد |


غزل پنج

 

اینجا بمان ٬ تمام جهان عاشقت شدند

تنها نه من ٬ زمین و زمان عاشقت شدند

ای بره ی سفید ! به غیر از شبان تو

یک گله گرگ ٬ زوزه کشان عاشقت شدند

منصور ها به شوق تو بالای  دار ها....

رفتند و با صدای اذان عاشقت شدند

سنتور و نی ٬ تنبک و دف ٬ مست میزنند

" ماهور" و " شور" و " جامه دران " عاشقت شدند

در " رودکی " و " کلهر " و " لطفی " نشسته ای

 چنگ  و  کمانچه  ٬  تارزنان  عاشقت شدند

حتی خدایگان به تنت غبطه می خورند

آیات در یقین و گمان ٬ عاشقت شدند

از " منزوی " : جنونی  و از " آتشی " : شکوه

کینگونه مات ٬ منتقدان عاشقت شدند

ای جوهر اصیل ترین شعر های ناب

برگرد ٬ شاعران جوان عاشقت شدند

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 7:53 بعد از ظهر توسط وحید پورداد |


 غزل چهار

 

برای کودکان سیگار فروش

 

آن سوی شیشه ، کودکی با حرف تکراری

 "آقا ؟ شما سیگار می خواهی ؟ خریداری ؟ "

" یک نخ بخر، پنهان نکن ، من خوب می دانم

مانند این مردم شما هم اهل سیگاری "

من در میان چشمهایش خیره اما او

در انتظار اینکه شاید بشنود آری

بر صورتم جاپای تیغ و عطرخوشبویی ست 

بر صورت او کرت هایی از عرق جاری

یک شیشه ، تنها فاصله بین دو دستی که

نان خورده است و نان درآورده به دشواری

ناگاه فریادی مرا میگیرد از من ، های

آقا کجایی ؟  خواب هستی یا که بیداری ؟

اینبار دختر بچه ای با طعنه میپرسید

چیزی نمیخواهی ؟ شما هم پول کم داری؟

پاسخ ندادم دخترک با خنده ی تلخی

گفت : ای برادر جان رهایش کن ، سرکاری

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط وحید پورداد |


غزل سه

 

اگر چه دل بریدی از همه وابستگی هایت

تو را می خواهم آری ، با تمام خستگی هایت

تو را می خواهم و در زیر لب همواره می خوانم

که روزی یاد خواهی کرد از دلبستگی هایت

تو لیلا نیستی ، تلفیقی از ویسی و رودابه

که حتی عشق اذعان کرده بر شایستگی هایت

ذلیخای زمان ، عریان بیا ! تا تهمت تاریخ

ببیند یوسفی را تشنه ی وارستگی هایت

تو جان شعر هستی از غزل تا شکل نیمایی

که تکراری نخواهد بود در پیوستگی هایت

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط وحید پورداد |


 غزل دو

 

دست از حنا ، با پلک های مرمری رقصید

آن گندمی با دیده ای خاکستری رقصید

"سرکنگی" اش آغاز شد ، انگار دریا هم

دیوانه شد ، با موج هایش بندری رقصید

او راه و رسم  رقص خود را خوب می دانست

با چادری دور تنش ، بی روسری رقصید

انگار رقصش هم سرشتی آسمانی داشت

چون پا به پایش یکنفس حور و پری رقصید

نظم و نظام کهکشان ها را به هم می ریخت

خورشید من رقصید و دورش مشتری رقصید

می خواستم در یک غزل وصفش کنم ، دیدم:

حتی قلم از شوق این خوشباوری رقصید

شاید که حس می کرد من" سرحدی "ام ، آری

پس با تمام شیوه های دلبری رقصید

شاید برای غربت چشمان یک شاعر

شاید به شوق شعر های دیگری رقصید

 

۱)سرکنگی : به لرزیدن شانه ها در رقص بندری می گویند .

۲) سرحدی : اصطلاحا بندری ها به کسانی که بندری نیستند اما در بندر عباس زندگی می کنند سرحدی می گویند .

 

 

+ نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط وحید پورداد |


غزل یک

 

سوژه ی زیبای اشعار زمینی آسمانی

یار یک شاعر شدن سخت است...آیا میتوانی ؟

یار یک شاعر شدن سخت است بی تردید...آری

دوست دارم از همین اول حقیقت را بدانی

روح من مانند اشعارم همیشه بیقرار است

روح من هم همدلی می خواهد و هم همزبانی

آشنایم با تمام کوچه های شهر غربت

نام من این است: " تنهایی " ... نشانم : "بی نشانی "

آشنا با هفت پیچ انزوای منزوی ها

با نگاه بهمنی ... با بغض های بهبهانی

دود سنگینی گرفته قامت میخانه ها را

داش آکل کو ؟ کجا رفت آن مرام پهلوانی ؟

یک غزل خواندم که هم بغض غزلهایم بمانی

یک دو بیتی کفته ام تا یک نفس دشتی بخوانی...

در نگاه من خدا با دستهای خود نوشته:

شاعری...تلفیقی از ابلیس با پیغمبرانی !

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط وحید پورداد |